هدیه

 بعد از یکی- دو هفته تو را ناگه یافتم

روزی که سر به زیر ز مشرق عیان شدی

با خنده ای درون دلم جا گرفتی و  

شـاهنـشه  ایـــالت   دلــدادگان شدی

 

زآن پس منِ شکسته دل مبتلا به تو    

هر روز از کناره تو را دید می زدم     

بی پرده راز من تو شنیده ز چشم ها  

وقتی کـه دستبــرد بــه خورشید میزدم

 

احساس دستهای تو در دستهای من      

من را به گفتن غمِ عشقت جسور کرد

رسوای عالمی شدم از عشق ناب تو

مخصوصاً آنـکه چشم مرا عشق،کور کرد

 

هر شب به یاد چشم تو اشکم روانه بود 

از دیده ای که روز به رویت نگاه داشت

تا آنکه تو به نیت من بد گمان شدی  

هر چنـد مهــر من به دلت نیز راه داشت

 

 جمعی مرا به بی کسی محکوم ساختید

گفتید باید از همه عالم رها شوم        

من مرغ آستان تو ام ای اله عشق        

از درگــه تـو گـر بروم من کجا شوم؟

 

پوزش طلب نمودم و تو بد گمان شدی

گفتی که پوزش من عاشق اهانت است

دامن کشان به قهر تو گفتی که بعد از این

گر خواهشی کنم ز تو جایم حراست است

 

من دلشکسته باز تو را دید می زدم     

وز دور عاشقانه شدم پاسبان تو      

لبهای من به ذکر دمادم به کار بود      

امــا بــه ذکــر قـدسی نام و نشان تو

 

من همچنان در آتش عشق تو سوختم  

تا آنکه اندکی به گمان خوب تر شدی 

در کیف تو به بوسه نهادم چو هدیه را

طــوفان بـه پا نمـودی و آشوبگر شدی

 

همرازهای من همگی خیره سر شدند

وقتی تو خط زدی به خطا نام عشق را   

از ترس دشمنان تو علی رغم میل خود 

بر سنـگ نـحس کینه زدی جام عشق را

 

با دوستان دشمن من همنشین شدی      

تا من بمیرم از غم جانکاه حسرتش     

با خار هم پیاله شدی تا که ناگزیر    

بلبل بســوزد از شــرر و شـور غیرتش

 

می سوزم و چو شمع به پایان رسیده ام 

اما بدان تو نیز اسیر خزان شوی      

پژمرده می شوی و ز هر جمع منزوی  

کآخــر تو هم فسرده و بی آشیان شوی

یزد- 4مرداد1390

ساعت53: بامداد