(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهدی» و «هومن» دراز کشــیده انـد.مهدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و هومن مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «علی» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

علی: مهدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهدی: نـه! راســته. امتـحان میان تــرمه.

 علی: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

 مهدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

 علی: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه هومن اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا هومن! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

 هومن: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های  کلاس مـا که مثـل بچه های  شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...

 مهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد)هومن جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

 در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «محمد» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

 علی: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

محمد: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

 مهدی :اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد.

چراغ هـا روشــن می مانند...