در هر كجا كه هستيم فراموش نكنيم كه يك ايراني باقي بمانيم

يك پيام نوستالژيك
تا يادمون نره كي هستيم

*خیر بیبینی *
**
**

*این شب چله مادر ! *





شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن
…شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام
میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده
داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های
خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش
شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست
پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه
! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها
نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند
قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد …
برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما
گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت
: دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  *…اگه اینارو نگیری دلمو شکستی !
جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و
سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که
تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی
گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!












در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس *عصبانی *نیست

هیچکس *سوار بر اسب* نیست

هیچکس را *در حال تعظیم* نمی بینید

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک *تصویر برهنه* وجود ندارد.

“این ادب اصیل مان است:*نجابت *- *قدرت*- *احترام*- *مهربانی*- *خوشرویی** *

برای همه ایرانیان بفرست تا یادمان بماندچه بودیم و چه شدیم