«لطف بی شمار»
اخمی به ما و خنده به اغیار می کنی
همچون گلی و همدم خود خار میکنی
همچون گُهر میان دو صد سنگ نابکار
در پرده لطف با همه بسیار می کنی
پر می کشد ز تیشه من آتش خلوص
شیرین من برای چه انکار می کنی
جلب توجه کرده ز بیگانگان پست
من را ز خویش طرد و نگونسار می کنی
کی می شود ز صید نظر خسته حسن تو؟
تا کی دل رمیده گرفتار می کنی؟
ترسم که باد هرزه بچیند شبی تو را
از بس که جلوه در همه انظار می کنی
سیمرغ بود خاتم و افتاد در قفس
زاین ناز و عشوه ها که تو دلدار می کنی
کاشان
8/12/1389